وبگردی های من
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران شکست و رفت
هم عوعوی سگان شما نیز بگذرد

"پس رسول رهایی زنان با خود گفت: هزارو دومین شب را چه کنم؟
هزارو دومین دختر این سرزمین را چگونه از چنگ چنین اهریمنی نجات دهم!؟
و باز ماند به روز و بخسبید و در خواب دید که در هزاره ای دیگر است ...
اکنون موسمی دیگر از هزاره من و شماست و
من تا رهایی تمام زنان زمین ، زنده می مانم و همچنان ترانه خواهم خواند..."
"سید علی صالحی "
وی گفت: «هميشه کساني وجود دارند که دشمن را بزرگ جلوه مي دهند و با ترجمه سخنان دشمن، حتي در جاهايي که دشمن نيز به شکست خود اقرار مي کند، آن را محال مي دانند و دشمنان بشريت را جاي خدا نشانده اند ولي امروز همه اينها فهميده اند ايران قدرت اول جهان است.» استدعا دارم خوب در جملات بالا دقت کنید. باور دارم که نیازی به اقامه دلیل در رد سخنان گهربار این رئیس دولت ایران نیست که کمی مداقه در آمار شاخص های کمی وضعیت کشور در حوزه های مختلف نظیر نرخ تورم، آمار بیکاری، اعتیاد ، طلاق،... و هزاران هزار نکته منفی در سابقه ۲۸ ساله جمهوری اسلامی و خصوصا" ۳سال زمامداری احمدی نژاد بهترین دلیل در رد ادعای وی است.
آنچه قصد دارم بر آن تاکید کنم حد ومرز گزافه گویی های ایشان و دیگر نورچشمی های دولت نهم است. براستی حد نادیده گرفتن شکست ها و قلب حقیقت کجاست؟ چه چیزی در ذهن آقایان می گذرد که ملت ایران را تا این حد ساده و گیج فرض کرده اند؟
دولت جشن اتمی اش را در رسای پیروزی بزرگی که منتج از گزارش البرادعی است در حالی برگزار می کند که صدای نفس های قطعنامه سوم در فضای شورای امنیت طنین انداز شده است. رئیس دولت در کنفرانسهای خبری اش ایران را آزاد ترین کشور جهان میداند که هیچ زندانی سیاسی ندارد. می گوید زنان ایران آزادترین زنان دنیایند! حد این ادعاها کجاست؟ چه شده است که این ادعاها طرح می شود و هیچ پاسخی نیز اقناعشان نمی کند. به راستی این روش آقایان بخشی از یک استراتژی فرار به جلوست یا اینان واقعا" اینگونه فکر میکند.
آیا آقای رئیس دولت شبها که دور از همه دوربینها تلویزیونی و ضبط صوت های خبرنگاران و کله های دائما" در حال تائید اطرافیانش به بستر می رود به جملاتی که در طول روز گفته است یا فرمانهایی که صادر کرده است می اندیشد؟ پیش خود چه می گوید؟ از این دو فرض خارج نیست که یا:
"با خود می گوید : یک روز دیگر هم گذشت، یک روز دیگر هم هرچه خواستم گفتم و کردم و هیچکس نگفت: آقا رئیس گمان نمی کنید اینگونه که می گویید نیست؟ و من جوابش را دادم و دیگر هیچ نگفت! خدا را شکر که امروز هم گذشت!"
و یا می گوید" خدا را شکر که یک روز دیگر در راه استواری نظام و استحکام اسلام گذشت. خدا را شکر که یک روز دیگر به استقرار دولت کریمه امام عصر (عج) نزدیک شدیم و دنیا در مقابل عظمت ملت ایران سر تعظیم فرود آورده است. خدایا ترا شکر می گویم که مرا وسیله این فتح مبین قرار دادی!"
با خود آرزو می کنم که کاش نظریه اول صحیح باشد که داشتن یک رئیس جمهور خبیث بهتر از داشتن یک رئیس جمهور ابله است. که اگر حالت دوم صحیح باشد باید گفت خدایا به ما رحم کن!
یک رئیس جمهور بدجنس هرچقدر هم که بد باشد آنقدر عقل دارد که کشور را به دام حوادثی از این بدتر نیندازد چون موجودیت او به موجودیت نظام سیاسی مستقر وابسته است ولی یک رئیس جمهور ابله ممکن است از نیت خالص قربتا" الی الله خود ،ما به جایی برساند که ترکستانمان آرزو باشد!
اگر حالت دوم صحیح باشد باید گفت آقای رئیس دولت حماقت را به ابتذال رسانده است. اگر روزهای اول شنیدن اظهاراتی نظیر "هاله نور" و "اتوبان مسیر ورود امام زمان" و یا ذکر خاطراتی از "اشاره یک کودک ۳ ساله به محمد" از سوی ایشان موجب انبساط خاطر و "ادخال سرور فی قلوب المومنین" بود امروز موجبات تهوع و تکدر خاطر را موجب می شود. گمان می شود ایشان می خواهد نام خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کند ؛ هرچند که خودش اصلا" اینگونه نمی اندیشد.
* نام این یادداشت برگرفته از کتاب هانا آرنت با عنوان " آیشمان و نظریه ابتذال شر " است.
خبر فوری : سعید متین پور آزاد شد
نمی دانم چه حکمتی است که ما گاهی در دفاع از حقوق بشر دچار فراموشی می شویم. هر چند وقت یکبار که وضعیت یکی از زندانیان سیاسی بغرنج می شود یادمان می افتد و بعد از چند وقت این گرد نسیان سر تا پایمان را فرا می گیرد. نمونه واضحش همین سعید متین پور مظلوم! من که دیگر حساب روزهای زندان بودنش از دستم در رفته. نمی دانم چند وقت است که این مرد خستگی ناپذیر دور از خانواده و همسر مهربانش بدون هرگونه دلیل حقوقی در بازداشت است. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی آید لا اقل فراموششان نکنیم...
به یاد سعید متین پور :
نه بخاطر آفتاب
نه بخاطر حماسه
به خاطر سایه بام کوچکش
به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو
نه بخاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو
نه بخاطر دیوارها
بخاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها
بخاطر نوزاد دشمنش شاید
نه بخاطر دنیا
به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائیست
بخاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترین شبها،
تاریکترین شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می گویم،
از مرتضی سخن می گویم."
بامداد
با چند مثال در کانادا، اروپا و امریکا صحبت کردم؛ جاهایی که تعداد زیادی از روزنامهنگاران مهاجر پس از انقلاب سال 57 و خاصه بعد از متوقف شدن انتشار شمار بسیاری از نشریات ایران به آن کوچ کردند. نمونهی این افراد در منطقهی محل زندگی خودم نیز کم نیستند؛ کسانی که رویدادهای سیاسی سالهای اخیر داخل ایران، مسیر زندگیشان را به بیرون از کشور کشانده است.

روزنامهنگار و فعال در امور زنان که غبار راه را هنوز در خستگیهاش میشود دید و وای از اندوه انبوه فراق فرزند!
فریبا داوودی مهاجر را بالاخره شب تعطیل پیدا میکنم و به سمت ویرجینیا راه میافتم. به آپارتمانش وارد میشوم. یک اتاق که هم میز کارش، هم تخت و هم آشپزخانهاش را جای داده. روی تنها کاناپه مینشینیم برای گفتوگو. گمان کردم اول از تفاوت شکل زندگیاش با پیش، شکایت خواهد کرد ولی نارضایتی در حرفش ندیدم. سخن اینبار بیشتر بر محور "خود مهاجرت کرده" است در قیاس با "خود داخل میهن". تفاوت نگاه به برخی مفاهیم بنیادی، لااقل برای زنان، مثل "عشق"، مثل "مادری". او حتی از بازجوها در زندان هم گلایه نمیکند.
به هر روی صحبت با یک روزنامهنگار و فعال سیاسی - اجتماعی است دربارهی مسائل غیر سیاسی و دربارهی فرد خودش و نه مفهوم کلی اجتماع. سئوال نخست همانی است که از همه پرسیدهام:
تحولات ایران با زندگی شخصیات چه کرده است؟
شما سختترین سئوال عمر من را از من پرسیدید، چون واقعاً ما ایرانیها عادت نداریم دربارهی بخشهای در سایهی زندگیمان خیلی صحبت کنیم و فکر میکنیم بد است یا یک جورهایی سعی میکنیم که در این قضایا شفاف نباشیم. به هر حال میتوانم بگویم شاید این یازده ماهی که من خارج از ایران بودم اثر مثبتی در زندگی من داشته است. یکجورهایی من را بازگردانده به خود واقعیام، من را بالغ کرده است.
فریبا داوودی هم اکنون در ویرجینیا زندگی میکند
من واقعاً در 16 – 17 سالگی متوقف شده بودم. الآن زمانی است که احساس میکنم دارم بزرگ میشوم و در خلوتی که پیدا کردم، در واقع اولین زندگی مستقلم را دارم تجربه میکنم؛ در چهل و دوسه سالگی. ولی همانطور که گفتی، بزرگترین دغدغهای که دارم، آره، دوری از بچههایم است که اصلاً هیچجوری نمیشود تعریف کنم که چهقدر سخت است و دوری از مادرم. من خیلی مدیون آنها هستم که میگذارند من این فرصت جدید را پیدا کنم.
احساس میکنم عین خودم هستند. هر تجربهای که میکنم آنها با من شریک هستند و از اینکه من این احساس را دارم آنها هم رضایت دارند. وگرنه هرگز یک مادر نمیتواند دوری ازبچههایش را اینطوری تحمل کند. و دوری از بچههایی که با آنها هویتم را پیدا کردم؛ دوری از جنبش زنان. تکتک بچههایی که در ایران هستند. واقعاً برایم خیلی سخت است. الآن هم که میبینی در و دیوار این اتاق عکس بچههاست. یعنی من شبها با اینها میخوابم صبحها با اینها بلند میشوم. اگر حالم خوب است با اینها خوب است و اگر بد است با اینها بد است. من همهی اینچیزها را به عنوان فرصت نگاه میکنم، خیلی هم به نظرم سخت نمیآید.
چه فرصتی برایت جالبتر است که بهدست بیاوری؟
فرصت اینکه خودم به شکل واقعی روی پای خودم باشم.
مگر در ایران روی پای که بودی؟ چون شما را کسانی که میشناسند، یک زن تحصیل کرده، فعال اجتماعی، محکم و مستقل میدانند؛ چه به لحاظ فکری چه در زندگی...
من مدتهای زیادی بود که آلبوم عکسهایم را ورق میزدم و میپرسیدم چه کسی واقعاً «فریبا داوودی» است؟ اینهایی که در آلبوم عکس من است که مال 16- 17 سالگی یا 10 سالگی من است یا اینکه الآن من هستم؟ کدام اینها فریباست؟ این فریبایی که مامان صدایش میکنند یا همسر میدانندش یا دختر میدانند؟ پس آن فریبایی که خودش میخواهد یک زن باشد با همهی آن خصوصیاتی که دارد، کجاست؟ و آمدم که آن آدم را پیدا بکنم.
چهقدر به آن آدم نزدیک شدی؟
خیلی زیاد. چون من همیشه با آن آدم زندگی کردهام، حرف زدهام، گریه کردهام، صمیمیترین دوستم بوده است، ولی الآن اجازه میدهم که وارد خود من بشود. نمیدانم چهقدر میتوانی با این توضیحی که میدهم، اینقدر در پرده و در ایهام، ارتباط بگیری، ولی خوب حس شیرینی است؛ خیلی.
آیا این برداشت من درست است: انگار داری فردیت، آن مفهوم اندیویدوالیسم را عملاً امتحان یا لمس میکنی. اینطورست؟
دقیقاً همینطور است. من سالها فکر میکردم که سهم زنان ما از زندگی چیست؟ و سعی میکردم این را در قالب سخنرانی و مقاله بیان کنم. یک روز فکر کردم سهم خود من از زندگی چیست؟ یک روز دوستی به من گفت که آیا ما میتوانیم یک بخشی از زندگیمان را برای خودمان بدزدیم؟
اگر من بفهمم سهم خودم از زندگی چیست، میتوانم دربارهی سهم بقیهی زنها هم صحبت کنم. واقعاً یکجایی احساس میکردم که من فقط دارم برای دیگران شعار میدهم. مثلاً راجع به خشونت. بدون اینکه واقعا خودم به آن عمل کنم. بعد فکر کردم چهقدر حرف من میتواند روی مخاطبم تأثیر بگذارد وقتی من خودم هنوز نمیدانم کجای این مسیر و کجای این زندگیام؟
فکر میکنم آدمی که برای خودش حقی قائل نیست، چهطور میتواند از حق بچهاش دفاع کند؟ یک آدم منفعل است که همه فکر میکنند خیلی دارد کار میکند.
آن سهم از زندگی که میگویی، در مهاجرت بهدست میآید؟
من اصلاً نمیفهمم معنی مهاجرت چیست؟ چون من الآن وسط ایران، توی تهران، میان جلسلات بچهها دارم زندگی میکنم. این آسمان، همان آسمان است.
اینکه در بند مکان نیستی برایم خیلی جالب است اما قبلش هم "حق" را بهکار بردی. این کلمه خیلی بحث برانگیز است. بگذار بپرسم حقات را چه میدانی؟
حق من این است که به خواستهها و نیازهایی که فکر میکنم برای من مفید است و دوستشان دارم برسم.
مثل چی؟
مثل اینکه من بتوانم از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم؛ آزادانه و بدون اینکه دربارهی من قضاوت بکنند. وقتی ما در ایران دربارهی خودمان حرف میزنیم، چه زن چه مرد، فوری قضاوت میشویم که "بد"یم/ "خوب"یم، مسلمانیم/مسلمان نیستیم، گناهکاریم/گناهکار نیستیم، جهنم میرویم/بهشت میرویم، اصلاً هیچ معنیای برای زندگی کردن وجود ندارد.
زندگی وقتی خوب است که به تو احترام بگذارند چون تو حرف زدهای. و آن تجربهای که در همین زمان کم اینجا دارم این است که من وقتی راجع به خودم صحبت میکنم، راجع به نیازهایم، چیزهایی که من را میتواند به خودش علاقهمند بکند، عاشق بکند، آن وقت احساس میکنم من به حق خودم رسیدهام. ولی وقتی من مرتب "خود"م را سانسور کنم، توی خانوادهام جامعهام، دیگر کدام حق؟ حقی وجود ندارد.
فریبا جان اگر از تو بپرسم این واژهی "خود" را که استفاده میکنی تعریف کن، اولین چیزی که به یادت میآید چیست؟
عشق
تا حالا عاشق شدهای؟
چهقدر سئوالهای سخت سخت میپرسی!
تلافی سئوالهای سختی را که خودت از دیگران پرسیدهای در میآورم...
خوب همیشه عشق برای من سر نداشته. یعنی شما میدانید مفهوم عشق چیست، همیشه عاشقی، اما معشوقت هیچوقت سر ندارد.
به نظر من، ما در ایران به دو چیز اساسی نیاز داریم؛ یکی عشق است و یکی احترام. اگر ما به هم عشق بورزیم و به هم احترام بگذاریم، خیلی از مشکلات و مسائلمان حل میشود. حالا چه در جنبش زنان، چه در اجتماع، برای دموکراسی، در زندگی خانوادگی. واقعاً من عاشق این هستم که نسل بعد از من، دختران بعد از من، دخترهایی که من به چشمم آنها را میبینم، رها زندگی کنند.
و این را ازخودت شروع کردی؟
بله. یک زمانی بود که مرتب میگفتم "این کار درست است"، ولی خودم آن کار را نمیکردم. اما الآن تصمیم گرفتم خودم این کار را اول شروع کنم و بفهمم که خودم کجای این داستان ایستادهام. و فکر میکنم در این راه، بچههام خیلی کمکم میکنند، مادرم خیلی کمکم میکند. چون میدانید زنهای ایرانی همیشه عذاب وجدان هم دارند که وای ما ازبچههایمان کم گذاشتیم... من همیشه از بچههایم معذرت میخواهم، شاید کافی نباشد واقعاً، ولی فکر میکنم من اگر نتوانم خودم را پیدا کنم، خوب مسلماً مادر خوبی هم نخواهم بود.
شاید اینجاست که گاهی مادرها از خودشان سئوال میکنند: ما خیلی خوب غذا درست میکردیم، خیلی خوب خانهداری میکردیم، خیلی محیط خانه را آرام نگه میداشتیم، ولی چرا بچههایمان اینجوری هستند؟
یعنی "مادری" را فقط در "پرستاری" نمیبینی.
اصلاً. من فکر میکنم مادری بخش عمدهاش، این است که بچه بتواند مادر خودش را آزاده ببیند. اگر آزاده و رها ببیند، آن بچه هم آزاده و رها میشود. در آزادگی و رهایی است که هر اعتقادی پیدا بکند، اعتقاد درستی است. ولی اگر در بند و تقلید باشد، هر چه باشد غلط است.
که گاهی هم طول میکشد بچهها این را بفهمند و ممکن است بعضی وقتها از آدم برنجند.
ممکن است برنجند، ولی به نظر من در طولانی مدت، وقتی ببینند همه به آنها احترام میگذارند، همه آنها را بزرگ میبینند، شخصیتهای بزرگ تربیت میشوند، پرظرفیت تربیت میشوند و خودشان هم میخواهند که اینطور باشد، آنوقت به خودشان افتخار میکنند و یک آن سئوال میکنند که چه کسی نقش داشته؟ درست است که خود بچه هم خیلی تأثیر دارد، ولی به نظر من، حسی که پدر و مادر به او میدهند که ما شما را با آزاد بودن و رها بودنتان دوست داریم، اینکه آزاد تصمیم بگیرید، بزرگترین چیزی است که بچهها میتوانند داشته باشند.
از اینجا گفتی. یک نگاهی هم بیندازیم به عقب، به ایران. اتفاقاتی که در سالهای اخیر افتاد، چه نقش مستقیمی روی زندگی خودت داشته، مثل زندان رفتنات؟
همهاش من را بالغ کرد. من همهاش رادوست داشتم. من اگر صد بار دیگر هم متولد شوم، هرصدبار این مسیر را طی میکنم. برای اینکه چه زندان، چه فعالیتهای سیاسیام، چه تمام مشکلاتی که داشتم، احساس میکردم ظرفیت من را گسترده میکند و من از اینکه این رشد را پیدا میکردم، لذت میبردم.
نمیخواستم همیشه یک زندگی راحت داشته باشم، ولی فقط جلوی پایم را ببینم. من عاشق تک تک روزهایی هستم که توی آن انفرادی بودم. خیلی سخت بود ولی تمام آن بازجوییها را دوست دارم. تمام آن لحظههایی که همه با من برخوردهای، حالا هرجوری، میکردند، فکر میکنم باید ازشان متشکر باشم که این فرصت را به من دادند که من خودم را بیشتر و بهتر بشناسم.
انصافاً که همه چیز را از زاویهی مثبت هم میشود، دید. برایمان داستان این زندان رفتن را هم میشود بگویی؟ اصلاً چه شد که وارد کار سیاسی اجتماعی شدی؟
ماهمنیر جان این چیزها با آدم متولد میشود. هیچ حادثهای در زندگی من نبود که من را به این سمت بکشاند. من هنوز مدرسه نمیرفتم به این چیزها فکر میکردم که مثلاً حالا بزرگ که شدم چه کارهایی بکنم، ولی خوب در حد و اندازههای بچهگی و نوجوانی خودم.
من از بچهگی به کتابخانهی کانون پرورش فکری میرفتم؛ همان سالهای قبل از انقلاب. آنجا دوستانی داشتم که سیاسی بودند ولی بچههای سیاسی چپ بودند، به من کتابهای «صمد بهرنگی» میدادند. وقتی هنوز نمیتوانستم کتاب مادر را بخوانم، برایم این کتاب را میخواندند؛ کتاب ماکسیم گورکی را.
برای همین این حساسیت را داشتم. وقتی هم انقلاب شد، این حس عدالتطلبی وجود داشت. این حس عدالتطلبی است که کار سیاسی را بهوجود میآورد. در بعضی ممکن است قدرتطلبی هم باشد، اینکه بخواهی قدرت بیشتری داشته باشی، که آن هم خودش بحثی است و بحث سختی هم هست، ولی واقعیت این است که با آدم متولد میشود و اصلاً هم از بین نمیرود. به نظر من آنهایی که طی یک حادثهای سیاسی میشوند، با هر تلنگری هم سیاست را ترک میکنند یا مثلاً وقتی مهاجرت میکنند، همه چیز را فراموش میکنند.
پس بگذار یک خلاصه زندگینامه ازت بخواهم.
من در سن پایین ازدواج کردم، در 16-17 سالگی و خیلی هم زود بچهدار شدم.
کسی با آرمانها و طرز فکر شما عجیب نیست که در آن سن ازدواج کند؟
آن هم ناشی از عدالتطلبی بود. در سن و سالی بودم که فکر میکردم باید فردی را انتخاب بکنم که در این مسیر با من باشد. بهخصوص که من خیلی آدم مستقلی بودم و میخواستم زود از خانواده مستقل شوم و فکر میکردم اگر با فردی ازدواج بکنم که او هم مثل من فکر کند، میتوانم به رشد خودم کمک کنم.
یعنی دبیرستانی بودی که عروس شدی؟
دقیقاً. دختر اولم هم دبیرستانی بودم که بهدنیا آمد. یادم است در زنگ تفریح و زنگ ناهارم بدوبدو میرفتم خانه، چون بچه شیر میخواست، بعد برمیگشتم مدرسه. فکر میکنم این سه تا بچه، تنها چیزی است که من را هیچوقت پشیمان نمیکند از اینکه من زود ازدواج کردم؛ آنقدر که این بچهها خوب هستند.
اگر به من بگویند برمیگردیم به 25 سال پیش، تو یک جور دیگری ازدواج میکنی ولی بچههای دیگری خواهی داشت، من حتماً میگویم: نه من دوباره همین ازدواج را میکنم و همین بچهها را میخواهم.
خوب بعد از دیپلم بلافاصله رفتی دانشگاه؟
بله. فوری علوم سیاسی قبول شدم و وقتی لیسانس گرفتم، سه تا بچه داشتم. مسائل سیاسی- اجتماعی را هم پیگیری میکردم. یک زن ایرانی هم که میدانید کار خانه و همه اینها را باید با هم انجام دهد. البته من مادرم پشتیبانم بود و هرچه دارم امروز از او دارم. او خیلی زیاد کمکم میکرد. برایش خیلی مهم بود که من درس بخوانم. بعد هم فوق لیسانس قبول شدم و همانزمان، هم مطلب مینوشتم و کار میکردم.
گفتی شوق و ذوق این کارها باهات به دنیا آمده. با همهی این احوال، آیا هیچ رخداد یا زمانی روی شکلدهی فکر سیاسیات اثر نداشته؟
بهخصوص دو سه مقطع شاید خیلی درمن تأثیرگذار بود. یکی اعدامهای سال 67 که من اصلاً نتوانستم هضمش بکنم و بهعنوان یک گره همیشه در ذهم من بود که چهطوری میشود اینهمه آدم در مدت کوتاهی اعدام شوند؛ حالا با هرنگرش سیاسی؟
بعد عزل آقای منتظری بود که باز نتوانستم هضمش بکنم که چهطور ممکن است یک نفر که خودش از انقلاب است و خودش ایدئولوگ انقلاب است، وقتی به اعدامها اعتراض میکند، با چنین برخوردی مواجه میشود. بعد هم مسائل دیگری بهوجود آمد در بقیهی زندگیام. شاید یک مقدار تعارض سنت و خواستههای جدیدی بود که وجود داشت و من نمیتوانستم هضم بکنم که این چیزی که دارد تحت عنوان دین مطرح میشود واقعاً اسلام و مذهب است؟ و سعی میکردم نگرش دیگری از اسلام داشته باشم.
برای چه افتادی زندان؟
سخنرانیهایم، مقالههایم، نوشتههایم...
دقیقاً با چه اتهامی به سراغت آمدند؟
اقدام علیه امنیت ملی کشور از طریق برقراری ارتباط بین جنبش دانشجویی و دفتر آقای منتظری.
چهقدر در زندان ماندی؟
سی روز در انفرادی بودم، بعد به دو سال زندان محکوم شدم که سه سال تعلیق شد.
بهطور کلی راجع به کششهای سیاسیات صحبت کردی. چهطور مسائل زنان توجهات را جلب کرد؟
توی زندان بود که در واقع متوجه شدم مسئلهی زنان خیلی خیلی اولویت دارد. یعنی وقتی من در زندان مردانه نگه داشته شدم، احساس کردم چهقدر از زنانگی استفاده میشود برای شکستن آدم.
به هرحال فکر نمیکنی وقتی شما پابهپای مردها کار سیاسی میکنی، اگر هم به زندان میروی، باید به زندان مردها بروی؟ شاید هم اصلاً زندان سیاسی زنانه وجود ندارد؟
باید به این مسأله فکر بکنم؛ این حرف درستی است که میزنی، ولی واقعیت این است که وقتی شما در زندان مردانه قرار داری، به هرحال یک مسائلی برای زنان وجود دارد. مثلاً نگهبانی که آنجا بود، خیلی هم مرد خوبی بود، ولی مثلاً میگفت من نمیتوانم در حمام را ببندم؛ چون برای هیچ مردی نمیبست. یعنی نقطهی حرکت من به سمت مسائل زنان از همان جا بود.
وقتی هم مسیراصلاًحات به جلو میرفت دیدم، به قول شاعر عربی که اسمش را هم فراموش کردهام، اردشیر رستمی این شعر را به من در نمایشگاه مطبوعات گفت: دموکراسی این نیست که مردها حرف از آزادی بزنند و به زندان نروند؛ دموکراسی این است که زنها صحبت از عشق بکنند و کشته نشوند.
با بررسی اجمالی ساختار سیاسی جمهوری اسلامی که منشعب از قانون اساسی آن است و با مداقه در ۲۸ سال تجربه سیاسی این سیستم می توان قضاوت نمود که این ساختار اساسا" امکان برگزاری یک انتخابات آزاد را در درون خود نمی دهد. یکی از چند کوشش اساسی که در تاریخ معاصر در جهت حل بحران دولت و گشایش ساخت سیاسی به نفع متن جامعه صورت گرفته جریان اصلاحات بوده ؛ که دقیقا" به همین دلیل شکست خورده است.
ناکارآمد شدن پروژه فتح سنگر به سنگر زمانی آشکار شد که نهادهای انتخابی در مواجهه با هسته سخت قدرت عملا" بی اثر شدند و فتح نهادهای غیر انتخابی که از قضا تمرکز قدرت در آنها بیشتر بود نیز به دلیل اولی ناممکن گردید.
از سوی دیگر قدرت حاکمه تنها به این نیز بسنده نکرد و کوشید با تخریب بدنه اجتماعی تحول خواهان ، پارادیم اصلاح طلبی را از اذهان فراموشکار جامعه بزداید تا در گذر زمان یادآوری خاطره جنبشی به نام اصلاحات و واژه هایی نظیر ۲خرداد، اصلاح طلبان، دموکراسی ، آزادی بیان و... آزار دهنده باشد.
انتخابات خرداد ۸۴ را شاید بتوان فصل مهمی در جریان گذار به سمت دموکراسی در ایران دانست که بخشی از نیروهای تحول خواه با طرح تحریم انتخابات حرکت خود را از درون فضای سیاسی به سمت جامعه مدنی آغاز کردند. هرچند این حرکت نتوانست همه گیر شود ولی توانست تاثیر خود را به وضوح بر روی معادلات سیاسی در جامعه ایران نشان دهد.
امروز با گذشت بیش از ۲سال از آن تاریخ ،مشاهده نتیجه تائید صلاحیت ها از سوی وزارت کشور و شورای نگهبان نشان میدهد که ادعای طرح شده درابتدای این نوشتار بیش از پیش از سوی طیف گسترده تری از نیروهای سیاسی پذیرفته شده است. اخبار تایید نشده حاکی از آنست که بخشی از اصلاح طلبان که در انتخابات ریاست جمهوری پیرامون دکتر معین گرد آمده بودند یعنی جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با پیشگامی سید محمد خاتمی می کوشند به نوعی از زیر بار حضور در انتخابات شانه خالی کنند و حساب خود را طیف اولترا حکومتی نیروهای چپ خط امامی به زعامت مهدی کروبی جدا کنند. انتخاب شدن حسین مرعشی به جای مرتضی حاجی در راس ائتلاف اصلاح طلبان نشان دیگری از این اتفاق است.
به هر روی آنچه موضوع این نوشتار است طرح این موضوع است که نیروهایی که مدتهاست دیگر خود را بازیگر انتخابات نمی دانند در این میانه چه نقشی را برای خود تعریف می کنند؟ آیا همچنان باید به این روند ادامه دهند و در اثبات ناکارآمدی جریان اصلاحات و آشتی ناپدیر بودن دموکراسی و جمهوری اسلامی بکوشند؟ یا اینکه مسیر دیگری را برگزینند و از جامه انفعال بدرآیند و کمی ایجابی عمل کنند؟ یا نه اساسا" راه سومی را برگزینند و طوری رفتار کنند که گویی اصلا" قرار نیست در این زمان اتفاقی در این کشور رخ دهد؟ و آیا این راه سوم خود گونه ای از انفعال نیست؟
برای پاسخ به سوالات فوق شاید بد نباشد رجوعی کنیم به طرحی که چندی پیش از سوی دو تن از فعالان سیاسی ارائه گردید. احمد زیدآبادی با ارائه یادداشتی در پایگاه اینترنتی روز در پاسخ به ارائه بحثی ، اینگونه استدلال کرد که وقتی ما نمی توانیم مواضعمان را از حوزه کلام به عمل درآوریم شاید بهتر باشد مدتی سخن نگوییم. پس از آن عباس عبدی نیز به نوعی در راستای این طرح اعلام نظر کرد. در آن زمان این گزاره آنچنان که شاید و باید نتوانست جای خود را باز کند. ولی امروز احساس می شود شاید بتوان از زاویه ای دیگر این طرح را بررسی کرد.
امروز نیروهای تحول خواه جامعه ایران خود را در برابر چند پروژه مفتوح می بینید که مهمترین آنها را شاید بتوان دفاع از حقوق بشر و تقویت نهادهای مدنی دانست. جدای از موارد متعدد نقض حقوق بشر و شهروندی و فشار فزاینده به پیکر جامعه مدنی ایران ، ما هنوز نتوانسته ایم بسیاری از حقوق اساسی خود را به حکومت بقبولانیم که حق آزادی انتخابات یکی از آنهاست که قطعا" مهمترین نیست. هنوز زنان این جامعه برای طبیعی ترین حقوق خود به زندان میافتند و خبر گرفتن جایزه اولاف پالمه توسط پروین اردلان در میان هیاهوی خبرهای انتخاباتی گم می شود. هنوز بسیاری از فعالان دانشجویی طیف چپ و ۳ دانشجوی بیگناه پلی تکنیکی در زندانند و ما گویی فراموششان کرده ایم.
به بیان دیگر می توان گفت که درگیر شدن نیروهای تحول خواه با انتخابات از هر موضعی می تواند آنها را از وظایف اصلی شان غافل کند و این اتفاق هرچند برای یک دوره کوتاه باشد اصلا" پذیرفتنی نیست. فراموش نشود که جمهوری اسلامی به طور متوسط هر یک سال یک انتخابات دارد و این حدیث تکرار شدنیست. در هر دوره از چند ماه قبل بحث پیرامون انتخابات آغاز می شود و تا چند ماه پس از آن نیز با تحلیل نتایج انتخابات وقت و توان اغلب فعالان سیاسی درگیر این موضوع می شود. این در حالیست که ممکن است کدورت های حاصل از فضای انتخاباتی تا مدتها امکان همگرایی نیروهای سیاسی را ناممکن سازد.
به هر حال ذکر این نکته ضروری است که آنچه آمد بهترین راه نیست و یافتن ترکیبی از گزینه های پیش روی مسلما" بهتر است ، ولی در زمانی که توان فعالان سیاسی اجتماعی محدود است عقل حکم می کند که اولویت با مهمترین ها باشد.
از امروز اینجا را آغاز می کنم. آغاز میکنم تا اسیر خودسانسوری نشوم. می خواهم اینجا بنویسم تا آنچه در درونم تکرار میشود را با هرکس اینجا را می خواند در میان بگذارم. حد و مرزی در نوشتن ندارم که قلم را بسیار بزرگتر از آن می دانم که برایش حصار تعریف کنم. آنچه در اینجا می نویسم اگر قابل نقد و نظر باشد که بسیار مبارک است و اگر احیانا" لایق نظر هم نباشد به من می فهماند که باید بیشتر تلاش کنم تا عیارم را نقد گیرند!
